خورشید: در کودکی می خواستید چکاره شوید؟
مریم حاتمی: بالرین، ولی نشد که بشم.
خورشید: چطور شد که خواستید کارآفرین شوید و برای خودتون کار کنید؟
م.ح: از کار دفتری خسته شده بودم.
خورشید: کار قبلی شما چه بود؟
م.ح: من ۱۲ سال به عنوان دستیار ارشد کنسول بازرگانی در سفارت کانادا و یک سال هم Officer بخش کشاورزی در سفارت هلند بودم. اما من آدم پشت میز نشینی نیستم و دوست دارم با مردم ارتباط برقرار کنم. آن کار برایم کسل کننده بود.
خورشید: چطور به فکر انجام این کار افتادید، و ایده اولیه شما چه بود؟
م.ح: اول می خواستم مدرسه غواصی بزنم، اما محدودیت هایی وجود داشت. بعد با توجه به اینکه من مقیم کانادا هم هستم و امکانات و شرایط خوبی در آنجا برای شروع کار وجود دارد، به فکر یک کافه-گالری در مونترال افتادم. اما آن هم به خاطر علاقه خیلی زیاد من به تهران راه نیافتاد. تا اینکه ایده ام را با پونه که دوست صمیمی ام هست مطرح کردم و او هم ابراز علاقه کرد که این کار را در تهران با هم راه بیاندازیم. در آن مقطع ما عموماً پیش رضوانه و شراره (کافه چارمیز) زیاد می رفتیم و من حقیقتاً آنها رو به خاطر سیستم خوبی که داشتند، خیلی تحسین می کردم. به هر حال این قضیه، ایده و جرات خاصی به ما داد تا کارمان را به عنوان دو دختر شروع کنیم. اما وقتی به صورت جدی کار را شروع کردیم و دنبال جا و بقیه مسایل می رفتیم، اول همه قبول می کردند و تا می گفتیم می خواهیم کافی شاپ بزنیم و دختر هستیم، عقب نشینی کرده و قرار را منتفی می کردند. تقریباً همه می گفتند: "اینجا پاتوق می شود و پسرها می آیند و ...!" خلاصه بعد از کلی سختی در مورد کافی شاپ، پونه گفت: "حالا که قراره ما زحمت بکشیم، بیا غذا هم بدهیم" و این شد که به منوهای مختلف و انواع غذاها فکر کردیم که همه مواد اولیه تازه باشد. به این شکل سراغ گرفتن مجوز اغذیه فروشی رفتیم و تا حالا هم خوب پیش رفتیم، اما خیلی جا دارد بهتر شود.
خورشید: به طور کلی آشپزی دوست دارید؟
م.ح: همیشه دوست داشتم، اما هنوز هم باورم نمی شود و بعضی وقتها با خودم می گویم:" خدایا یعنی ممکنه من از راه غذا پختن هم پول در بیارم!" اما بهترین تعریفی که مشتری ها می کنند این است که اینجا احساس می کنیم در خانه خودمون هستیم، از طعم غذای خانگی تا آرامش فضا، و خوب این برای من خیلی ارزشمند است.
خورشید: در این کار فرد خاصی هم الگوی شما بوده؟
م.ح: در این کار خاص، فقط رضوانه (کافه چارمیز). یک مدتی مهروا هم بود (کافه۷۸)، اما بعد از یک مدتی صاحب کار شد و دیگر خودش پشت کانتر تهیه غذا نبود. فرد دیگری که برایم جالب بود مدیرکافی شاپ "کاپ" بود. اما مهرنوش هم مدیر آنجاست. ولی به هر حال همه اینها نشان دهنده توانایی زنها در انجام این کار است. مخصوصاً وقتی به دنبال گرفتن جواز می روی، تازه متوجه فضای کاملاً مردانه جامعه می شوی و اینکه خانم ها برای انجام هر کاری باید مردی بالای سرشان باشد و ایستادن در چنین فضایی استقامت می خواهد.
خورشید: کل پروسه گرفتن مجوز چه مدت طول کشید؟
م.ح: ابتدا ما فکر می کردیم که این مجوز را تنها به آقایان می دهند و در نتیجه این کار به فردی سپرده شد و بخشی از کار را تا مرحله ای که بتوان کار را شروع کرد، پیش برد. تا اینکه به علت تاخیر های مداوم این فرد ما از وی خواستیم تا جواز را باطل کند و من خود مستقیماً با اتحادیه اغذیه فروشان صحبت کردم. آنها هم اعلام کردند که زنان هم می توانند مجوز بگیرند، مشروط بر اینکه مدیری مرد برای مجموعه خود معرفی کنند زیرا زنان صلاحیت مدیریت ندارند. به این ترتیب درخواست مجوز از ابتدا ارائه شد.
خورشید: پروسه کلی آن تا اخذ مجوز چقدر زمان می برد؟
م.ح: بین ۶ ماه تا یکسال. زیرا مراتب زیادی شامل تاییدیه اتحادیه اغذیه فروشان، پلیس+۱۰، اماکن، وزارت بهداشت و ...دارد.
خورشید: برویم سراغ بحث سرمایه. آیا واقعاً سرمایه شروع کار را داشتید؟
م.ح: زمانی که من خودم را از سفارت کانادا بازخرید کردم، مقدار پول خوبی بدست آوردم که توانستم عین آن را برای شروع کار هزینه کنم. پدرم هم معمار است و تهیه کل دکوراسیون اینجا به عهده ایشان بود. البته باید به تدریج پول ایشان را پس دهم. پونه هم در اجاره مکان و خرید وسایل کمک کرد. ولی دقیقاً از زمانی که رستوران را باز کردیم، مجموعه خرج خود را درآورده است. مشکلی که معمولاً در مورد اغذیه فروشی ها وجود دارد، کوتاه بودن زمان اجاره آن است و اینکه شاید نتوان دوباره آن را تمدید کرد. ما خوشبختانه از ابتدا قرارداد 3ساله منعقد کردیم، اما قول ۱۰ سال را از مالک گرفته ایم.
خورشید: چطور توانستید از فضای کاری خوبی مثل سفارت کنده شوید و به سراغ این کار بیایید؟
م.ح: من و پونه خیلی جسارت کردیم تا در فضایی که شناختی از آن نداشتیم وارد شویم. اما واقعاً هر دو کله شقی این کار را داشتیم و با اینکه من تمام سرمایه زندگی ام را ممکن است از دست بدهم، اما به نظرم ارزشش را دارد. البته اصولاً هم فردی مثبت گرا هستم. چیزی که دقیقاً زنان ایرانی باید داشته باشند، همین است که اگر ما مثبت نگاه کنیم و قابلیت های خودمان را ببینیم، حتماً جرات انجام کارهای بزرگتری را پیدا می کنیم. من ۱۰ سال زندگی مشترک داشتم و سال گذشته از همسرم جدا شدم. اما حتی لحظه ای هم فکر نکردم که ۱۰ سال زندگی ام هدر رفته است. بلکه در این ۱۰ ساله به اندازه ای توانسته ام خودم را بشناسم که حالا جرات انجام این کار را داشته باشم. به هر حال من از سفارت کانادا که آرزوی شغلی خیلی از افراد است کندم و همچنان مورد نقد جدی اطرافیانم هستم. هنوز حتی مادرم فکر می کند من بیکار هستم و از یک شغل امن با موقعیت اجتماعی بالا در آمده و حالا برای مردم پیاز داغ و سس درست می کنم! اما من در این مدت آنقدر دوست ها و آشنایان خوبی داشته ام که در ۱۲ سال کاری ام نداشته ام، که برای مثال آقای کیارستمی، بهرام دبیری، خسرو سینایی، کامران عدل، بیتا فیاضی و... بیایند اینجا. اینها افراد جالبی هستند و به نظرم ارزش همدم شدن حتی برای پنج یا ده دقیقه را دارند.
خورشید: البته به نظر من سرمایه ای که برای انتخاب این مکان گذاشته اید و نوع دکوراسیون آن در این امر بی تاثیر نبوده و باعث بازگشت سرمایه شما می شود. شاید اگر اینجا رنگ و لعاب فعلی رانداشت، این افراد نمی آمدند.
م.ح: درسته. من از اول هم می خواستم که با مشتری هایم ارتباط برقرار کنم، بازخورد آنها را بگیرم و حتی سر میزشان بنشینم. این تکاپوی دو نفره را همیشه دوست دارم. و وقتی می بینم که این افراد سرشناس چندین بار متوالی به اینجا می آیند، برایم باعث افتخار است.
خورشید: هیچ وقت از شکست هم ترسیده اید؟
م.ح: هنوز هم می ترسم! اما ترس جزیی از زندگی است.
خورشید: فرجه ای هم برای خودتان در این کار در نظر گرفته اید؟
م.ح: قرار نیست شکست بخورم. به خودم تا دو سال فرصت داده ام تا رستوران روی پای خود بایستد. تهران جایی است که با همه جمعیتش برای جوان ها تفریح کمی دارد. نکته دیگر اینکه ما ایرانی ها افراد شکم پرستی هستیم و اگر راه درستش را پیدا کنم، بیزنس شکم هرگز نباید شکست بخورد! اما مشکلی که در اینجا وجود دارد این است که این شکل از غذا ها کمتر خوشایند مذاق ایرانی هاست. یکی از دلایل اصلی ما برای انتخاب این منطقه، شرکت ها و دفاتر تجاری اطراف بود و ما برای تامین ناهار کارکنان این مراکز خیلی خوش بین بودیم. اما شرکت های اطراف اینجا همه پلو خور هستند! و یا ساندویچ بزرگ می خواهند! ساندویچ های ما خیلی کوچک هستند و قیمت بالایی دارند. در حالی که با قیمت کمتر می توانند غذایی با حجم بیشتر تهیه کنند. هنوز باید این نکات را بیشتر بررسی کنم و شاید هم منوی ناهار و شام را متفاوت بگیرم.
خورشید: و شاید هم حجم غذا را بیشتر کنید؟
م.ح: نه. برای ما نمی صرفد. موادی که ما استفاده می کنیم واقعاً خوب است. من هنوز هم پنیرم را از کانادا می خرم. روغن زیتون و حتی پاستای خارجی استفاده می کنم. من پاستاهای ایرانی را امتحان کردم. اما با سیستم کاری من که باید غذاها را نیم پز کرده و موقع سرو بپزم سازگار نیست. نمی خواهم جزو افرادی باشم که بگویند بعداز پیدا کردن مشتری کیفیت غذایش را پایین آورد. من هنوز هم برای پیدا کردن دانه کاج برای تهیه سس پستو مصیبت می کشم. ولی نمی توانم مثل بقیه فندق یا گردو بزنم. به هر حال هنوز دستم نیامده که چطور هزینه ها را کمتر کنم و زمان می برد.
خورشید: مشکلات دیگری هم در این مدت برایتان پیش آمده؟
م.ح: مشکل خاص عجیبی نبوده مگر مسایل داخلی خودمان؛ من و پونه همیشه با هم دوست بودیم، اما همکار نبودیم و به هر حال این تفاوت ها مسایل کوچکی را در شروع کار پیش می آورد. از لحاظ بیرونی هم تا به حال مشکلی پیش نیامده. مگر زمانی که از وزارت بهداشت بازدید کنند که ممکن است تذکراتی در مورد استاندارد های اغذیه فروشی ها بدهند. از جمله نداشتن آب گرم و سینک صنعتی و ... .که به محض گرفتن جواز اینجا، می توانم در خواست آب گرم دهم.
خورشید: عموماً زمان استراحتتان را چطور می گذرانید؟
م.ح: غذا می پزم. از ساعت ۸ صبح برای خرید از خانه بیرون می آیم و از ۱۲ ظهر تا ۱۲ شب اینجا کار می کنم. تا همین اواخر که تنها جمعه ها که ساعت کار رستوران از ۷ عصراست، کمی فرصت استراحت داشتم. اما در حال حاضر یک نفر همکار جدید داریم که در ساعات حضور او، من فرصت انجام ورزش و بیشتر دیدن خانواده ام را پیدا کرده ام.
خورشید: در شروع کار دوست داشتید چه نصیحتی بشنوید؟
م.ح: بیشتر از نصیحت دوست داشتم ساپورت شوم. مادر من در همه مقاطع تحصیلی اش شاگرد اول بود. در دانشگاه ملی هم شاگرد اول اقتصاد بود و بعد از آن ۱۷ سال کارخانه پدر بزرگم را اداره می کرد و از موفق ترین زن های زندگی من بود. اما با این همه به خاطر علاقه همیشگی اش به خیاطی، یک روز تصمیم گرفت همه کارهایش را رها کرده و خیاطی کند. در حال حاضر هم جزو خیاط های موفق تهران است. من هم در رده کاری خودم موفق بودم، اما نهایتاً همان کار را کردم. ولی همیشه دوست داشتم حمایت مادرم را بیشتر داشته باشم.
نظرات
خیلی عالی بود. واقعا اینکه ایشون به شغل دلخواهشون دست پیدا کردند عالیه.
خیلی کنجکاو شدم یه سر به این کافه بزنم، میشه لطف کنید و آدرس رو اینجا بذارید ، من توی اینترنت هم چیزی پیدا نکردم ،..
براتون بهترین ها رو آرزو می کنم ، همواره موفق باشید
سلام آصفه عزیز
اینم آدرس کافه
امیدوارم بهتون خوش بگذره
جای ما رو خالی کنین :)
تهران - منطقه 6 - میرزای شیرازی - بین خیابان 19 و 21 - پلاک 191
شماره تماس:
88346315,09351095721
موفق باشین
خیلی مصاحبه جالب و آموزنده ای بود .ممنونم برای موفقیت بیشترتون دعامیکنم.