گروه آموزش

گروه‌ها

Fri, 02/12/2010 - 19:04
سه دوست و یک مهدکودک!

غروب پنج شنبه ای دیگر و جمع دوستانه و صمیمانه سه دوست دوران دبیرستان که الان تقریباً 10سالی است که از فارغ التحصیلیشان می گذرد ولی همچنان ارتباط دوستانه ی خود را با هم حفظ کرده اند. مونا 27 ساله، فارغ التحصیل رشته ادبیات انگلیسی و در حال حاضر در آموزشگاه زبان مشغول به تدریس است. سمانه 28 ساله، فارغ التحصیل رشته روانشناسی و در حال حاضر سمت مشاور را در یکی از مراکز وابسته به بهزیستی عهده دار است. آرزو هم 28 ساله، فارغ التحصیل رشته گرافیک است و هم اکنون مشغول به کار در یکی از شرکت های تبلیغاتی است و سرو کارش بیشتر با فتوشاپ و گرافیک کامپیوتری است.

مونا، سمانه و آرزو به رغم مشغله ی زیاد همچنان به قرارهای کافی شاپ شب های جمعه خود پایبند مانده اند و حتی اگر ماهی یک بار هم که شده سعی می کنند دور هم جمع شوند و آخرین خبرها و ماجراهای زندگیشان را با هم مرور کنند. موضوع ثابت گفتگوهای این سه دوست قدیمی، وضعیت کار و اشتغال آنهاست که با توجه به درسی که خوانده اند چندان راضی کننده به نظر نمی رسد. مونا از ساعت های کار آموزشگاه زبان راضی نیست و البته از حقوقش با توجه به سختی کار سرو کله زدن با دانش آموزان که بیشتر هم به اجبار خانواده هایشان به کلاس زبان می آیند. سمانه که دختر ماجراجویی است از کار مشاوره احساس خستگی می کند و دلش می خواهد کار متنوع تر و شلوغ تری را تجربه کند. آرزو هم که همیشه غصه می خورد که این همه واحد های سخت عملی را در دانشگاه گذارند، شب بیداری تحمل کرد و از همه مهمتر این همه برای رشته گرافیک هزینه کرد، ولی الان باید در یک شرکت کوچک تبلیغاتی صبح تا شب به مونیتور کامپیوتر خیره شود و سربرگ و کارت ویزیت و ... طراحی کند، آنهم نه همیشه با میل و سلیقه خودش، بلکه به دستور سفارش دهنده که بعضی مواقع به نظرش هم خیلی بدسلیقه می آمدند.

در این دیدارها بود که این سه دوست به مرور زمان به یک نتیجه گیری واحد رسیدند که غرزدن و شکایت کردن در مورد کار، شرایط کاری و درآمدشان کافی است، و حالا باید واقعاً فکری کرد و طرح جدیدی را در پیش گرفت. سمانه اولین کسی بود که ایده ی تأسیس یک مهدکودک را با مونا و آرزو در میان گذاشت. ایده ی خیلی جالبی بود و با توجه به افزایش زنان شاغل و مشکل نگهداری از فرزندان می توانست خیلی خوب هم اجرایی و نتیجه بخش شود. سمانه کمی تحقیق کرده بود و مقداری اطلاعات اولیه را جمع آوری کرده بود از جمله اینکه کسی که می خواهد مهدکودک تأسیس کند باید واجد این شرایط باشد: دارا بودن حداقل 25 سال سن، دارا بودن مدرك كارشناسي يا بالاتر در رشته هاي علوم تربيتي،روانشناسي، مشاوره و راهنمايي علوم اجتماعي و مددكاري اجتماعي، تامين مكان مناسب و تامين نيروي انساني لازم در جهت اداره آن، و غیره.

ایده ی شراکت در تأسیس مهدکودک از سوی سمانه برای مونا و آرزو بسیار جالب و در نگاه اول عملی می آمد. آنها سالهای زیادی همدیگر را می شناختند و به روحیات هم آشنا بودند. اما همه ی کار به این موارد ختم نمی شد. هر سه آنقدر علم آموخته و با تجربه بودند که بدانند چالش ها و فرصت های زیادی پیش روی آنها وجود دارد.

به نظر شما چالش ها و فرصت های پیش روی این سه دوست در تأمین مکان مناسب و نیروی انسانی لازم برای مهدکودک کدامند؟

اولین قدم که سمانه، مونا و آرزو برای تأسیس مهدکودک باید بردارند، چیست؟ چه چیزی می تواند موفقیت آنها را تضمین کند؟

آیا خود شما تجربه ای در این مورد دارید؟ اگر نه، آیا کسی را می شناسید که این تجربه را داشته باشد؟ آیا موفق شده است یا خیر؟